![]() |
![]() |
|
| ادبی - هنری |
|
اگر پنهان بود پیدا من آن پیدای پنهانم وگر نادان بود دانا من آن دانای نادانم همای گلشن قدسم،نه صید دانه ودامم تذرو باغ فردوسم،نه مرغ این گلستانم من آن هوشیار سرمستم،که نبود بی قدح دستم نگویم نیستم،هستم،بلی هم این و هم آنم سر اندازی سر افرازم،تهی دستی جهان بازم سبکباری گران سیرم،سبک روحی گران جانم سپهر مهر را ماهم،جهان عشق را شاهم بتانرا آستین بوسم،مغانرا آفرین خوانم چو خضرم زنده دل زیرا که عشقست آب حیوانم چو نوحم نوحه گر زانرو که در چشمست طوفانم بهر دردی که درمانم همان دردم دوا باشد که هم درمان من درد است و هم دردست درمانم منم هم چشم و هم طوفان که طوفانست در چشمم منم هم جان و هم جانان که جانانست در جانم برو از کفر و دین بگذر مرا از کفر و دین مشمر که هم ایمان من کفر است و هم کفرست ایمانم که میگوید که از جمعی پریشان میشود "خواجو" مرا جمعیت آن وقت است کز جمعی پریشانم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 20:28 توسط علی عطّارنژاد |
|
|
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد فریبنده زاد و فریبا بمیرد شب مرگ تنها نشیند به موجی رود گوشه ای دور و تنها بمیرد در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب که خود در میان غزلها بمیرد چو روزی ز آغوش دریا بر آمد شبی هم در آغوش دریا بمیرد تو دریای من بودی! آغوش وا کن که میخواهد این قوی زیبا بمیرد گروهی بر آنند کاین مرغ شیدا کجا عاشقی کرد،آنجا بمیرد شب مرگ از بیم آنجا شتابند که از مرگ غافل شود تا بمیرد من این نکته گیرم که باور نکردم ندیدم که قو یی به صحرا بمیرد |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم آبان 1387ساعت 10:2 توسط علی عطّارنژاد |
|
|
دلم که شکوه ز دست تو با خدا میکرد میان شکوه نهانی تو را دعا میکرد بروی گونه ی من اشکها گره میخورد که دل ز کار فرو بسته عقده وا میکرد برای آنکه بدانی چه میکشم ای کاش خدا تورا به یکی چون تو مبتلا میکرد خیال وصل تو ای فتنه خواب شیرینیست مرا دمی غم هجران اگر رها میکرد به یاد توست همه لحظه های هستی من دل تو کاش که یک لحظه یاد ما میکرد سخن نیوش نه ای ورنه با سرود و غزل "نیاز"با سخن عشقت آشنا میکرد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 22:28 توسط علی عطّارنژاد |
|
|
خبر از دل اگر پرسی،منم کز دل خبر دارم به چشم من ببین نورش،که دایم در نظر دارم منم صوفی ملک دل که باشد ذکر او وردم منم عطّار شهر جان،که در دکّان شکر دارم مرو ای عاشق صادق که من معشوق جانانم بیا ای بلبل شیدا که من گلهای تر دارم منم آن شمع مومین دل که میسوزم به عشق او ضمیر روشنم بنگر که چون در جان شرر دارم تو از می گشته ای مخمور ومن سرمست ساقیم تو را چیز دگر دادند و من چیز دگر دارم نه هرخاکی که می بینی دراو کانی ز زرباشد زمن جو نقد این معنی که در دریا گوهر دارم اگر عزم سفر داری بیا تا رهبرت باشم که تا گویی دراین عالم چو "سیّد"راهبر دارم |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 2:58 توسط علی عطّارنژاد |
|
|
لیلا کجاست که با عشق یک سایه بان ببافد یک سفره ی قلمکار با بوی نان ببافد لیلای عشق باز آ یک آشیان بسازیم با صد هزار فانوس یک کهکشان بسازیم یادت عزیز امشب ما را شکسته تر کرد این قلب بی صدا را صد سال پیر تر کرد ما اهل یک ستاره از یک دیار بودیم ما اهل یک ولایت از یک تبار بودیم لیلا کجاست که با او یک خانمان بسازی یک قبله ،یک قبیله، با عاشقان بسازی لیلا کجاست که با نور یک ریسمان ببافد با ریسمان باران رنگین کمان ببافد یادت عزیز امشب مارا شکسته تر کرد این قلب بی صدا را صد سال پیر تر کرد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 21:20 توسط علی عطّارنژاد |
|
|
دل من به تابناکی به شراب ناب ماند نکند سیاهکاری که به آفتاب ماند نه ز پای می نشیند،نه قرار می پذیرد دل آتشین من بین،که به موج آب ماند زشب سیه چه نالم،که فروغ صبح رویت به سپیده ی سحرگاه وبه ماهتاب ماند نفس حیات بخشت به هوای بامدادی لب مستی آفرینت به شراب ناب ماند نه عجب اگر به عالم اثری نماند از ما که بر آسمان نبینی اثر از شهاب ماند "رهی"از امید باطل ره آرزو چه پویی؟ که سراب زندگانی به خیال و خواب ماند |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم مهر 1387ساعت 21:49 توسط علی عطّارنژاد |
|
|
ما الفت از این خاک سر انجام گسستیم بار سفر خویش از این غمکده بستیم جز بانگ رحیل از در و بامش نشنیدیم زان گام نخستین که در این خانه نشستیم ساقی به من سوخته حاصل چه دهی می؟ دست دگران گیر که ما رفته ز دستیم زان پیش که هر رشته ی ما بگسلد از هم ما رشته ی پیوند ز هر چیز گسستیم نه بهره ای از عقل گرفتیم و نه از عشق ما بر در میخانه نه هوشیار و نه مستیم سخت است بریدن زجهان خلق جهان را ما خاک نشینان جهان خاک پرستیم کس دعوی آزادگی از ما نپذیرد تا بنده ی هر سفله ای از همّت پستیم یک عمر "سهی" گر چه شکستند دل ما رفتیم سر انجام و دلی را نشکستیم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 1:11 توسط علی عطّارنژاد |
|
|
آمدی،رفت زخود دل،به کنارم بنشین بنشین تا به خود آید دل زارم بنشین آمدی کز غم بیرون زشمارم پرسی بنشین تا به تو یک یک بشمارم بنشین دل ودین بردی واکنون پی جان آمده ای بنشین تا به تو آنهم بسپارم بنشین بعد عمری نفسی بر سر من آمده ای دست از دامن وصلت نگذارم بنشین از برم رفتی و میمیرم از این غم،باری به کنارم ننشستی،به مزارم بنشین |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 0:57 توسط علی عطّارنژاد |
|
|
دل به سودای تو بستیم خدا میداند وز مه و مهر گسستیم خدا میداند ستم عشق تو هر چند کشیدیم به جان ز آرزویت ننشستیم خدا میداند با غم عشق تو عهدی که ببستیم نخست بر همانیم که بستیم خدا میداند خاستیم از سر شادی وغم هر دو جهان با غمت خوش بنشستیم خدا میداند دیده پر خون و دل آتشکده و جان بر کف روز وشب جز تو نجستیم خدا میداند دوش با "شمس" خیال تو به دلجویی گفت آرزومند تو هستیم خدا میداند |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 0:39 توسط علی عطّارنژاد |
|
|
ای مهربانتر از برگ در بوسه های باران بیداری ستاره،در چشم جویباران آیینه ی نگاهت پیوند صبح و ساحل لبخند گاهگاهت صبح ستاره باران بازآ که در هوایت خاموشی جنونم فریاد ها برانگیخت از سنگ کوهساران ای جویبار جاری! زین سایه برگ مگریز کاینگونه فرصت از کف دادند بیشماران گفتی بروزگاران مهری نشسته،گفتم: بیرون نمی توان کرد حتی بروزگاران بیگانگی زحد رفت،ای آشنا بپرهیز زین عاشق پشیمان،سرخیل شرمساران پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند دیوار زندگی را زینگونه یادگاران وین نغمه ی محبت بعد از من و تو ماند تا در زمانه باقیست آواز باد و باران |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 0:25 توسط علی عطّارنژاد |
|
|
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد در دام مانده باشد،صیّاد رفته باشد
آه از دمی که تنها با داغ او چو لاله در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد خونش به تیغ حسرت یارب حلال بادا صیدی که از کمندت آزاد رفته باشد از آه دردناکی سازم خبر دلت را وقتی که کوه صبرم بر باد رفته باشد رحم آر بر اسیری کز گرد دام زلفت با صد امیدواری ناشاد رفته باشد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 0:2 توسط علی عطّارنژاد |
|
|
ای صبا آنچه شنیدی زلب یار بگو عاشقان محرم رازند نه اغیار بگو
هم تو داری خبر از زلف گره در گرهش پیش ماقصّه ی دلهای گرفتار بگو شرح غارتگری زلف دلاویز بکن وصف خونریزی آن نرگس عیّار بگو گوش را چون که ز پیغام نصیبی داری کی بود چشم مرا وعده ی دیدار بگو چون حکایت کنی از دوست من از غایت شوق با تو صد بار بگویم که دگر بار بگو تا دگر سرو ننازد به خرامیدن خویش سخنی با وی از آن قامت و رفتار بگو ای صبا بنده نوازی کن و احوال "همام" وقت فرصت به در بندگی یار بگو |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 20:48 توسط علی عطّارنژاد |
|
|
هر جا که سفر کردم،تو همسفرم بودی وز هر طرفی رفتم،تو راهبرم بودی با هر که سخن گفتم،پاسخ زتو بشنفتم درهر که نظر کردم،تودر نظرم بودی هر شب که قمرتابید،هرصبح که شمس آمد در گردش صبح و شب،شمس وقمرم بودی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 2:47 توسط علی عطّارنژاد |
|
|
وقتی که چشم حادثه بیدار میشود هفت آسمان به دوش تو آوار میشود
خواب زنانه ایست به تعبیر گل مکوش گل در زمین تشنه ی ما خار میشود دیگر به انتظار کدامین رسالتی وقتی عصای معجزه ها مار میشود باز این که بود گفت اناالحق، که هر درخت در پاسخ اناالحق وی دار میشود وحشت نشسته باز به هر برگ این کتاب تاریخ را ببین که چه تکرار میشود |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 22:28 توسط علی عطّارنژاد |
|
|
من رانده زمیخانه ام از من بگریزید دردیکش دیوانه ام از من بگریزید دردست قضا جان به لب ودیده به مینا سرگشته چو پیمانه ام از من بگریزید زنجیری جادوی هوسهای محالم افسونی افسانه ام از من بگریزید آن سیل جنونم که به سر میدود از کوه بنیان کن کاشانه ام از من بگریزید آن شمع مزارم که به سر ریخته گردون خاکستر پروانه ام از من بگریزید آن روز که دل مرد و جنون مرد و عطش مرد من از همه بیگانه ام از من بگریزید بر ظاهر آباد من امید مبندید من خانه ی ویرانه ام از من بگریزید |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 22:13 توسط علی عطّارنژاد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
|
RSS
|